+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 8:42  توسط هکر حمید
|

به کوه گفتم عشق چيست؟ لرزيد
به ابر گفتم عشق چيست؟ باريد
به باد گفتم عشق چيست؟ وزيد
به پروانه گفتم عشق چيست؟ ناليد
به گل گفتم عشق چيست؟ پرپر شد
وبه " تنها"گفتم عشق چيست؟
اشک از ديدگانش جاری شدوگفت ديوانگيست

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 8:41  توسط هکر حمید
|
چه زیباست به خاطر تو زیستن
و برای تو ماندن و به پای تو مردن به عشق تو سوختن
وچه تلخ و غم انگیز است دور از تو بودن
و برای تو گریستن و به عشق و دنیای تو نرسیدن
ایکاش میدانستی بدون تو مرگ گواراترین زندگی است
بدون تو و به دور از قلب مهربانت زندگی چه تلخ و ناشکیباست
ایکاش میدانستی مرز خواستن کجاست
و ایکاش میدیدی قلبی را که فقط برای تو می تپد
حرف ها را گاه نمی توان گفت
من لحظه های با تو بودن را با اشکهایم تداعی می کنم
و عطر نفس هایت را در بند بند وجودم می بلعم
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 8:40  توسط هکر حمید
|
کسي را که بيشتر از همه دوست مي داري زود از دست ميدهي.پيش از انکه خوب نگاهش کني مثل پرنده اي زيبا مي گيرد و دور مي شود . فکر مي کردي مي تواني تا اخرين روزي که زمين به دور خود مي چرخد و خورشيد از پشت کوه ها سرک مي کشد در کنارش باشي.هنوز بعضي از حرفهايت را به او نگفته بودي .هنوز همه لبخند هاي خود را به او نشان نداده بودي هميشه اينگونه بوده است کسي را که هنوز از ديدنش سير نشده اي زود از دنياي تو مي رودوقتي به خودت مي ايي که حتي ردي از او در خيابان نيست. فکر مي کردي با او مي تواني بهو همه ي باغها سر بزني و خورده اي نان را به مرغابي هاي تنهابدهي هنوز روزهاي زيادي بايد با او به تماشاي موجها مي رفتي . هنوز ساعتهاي صميميانه بايد با او اشک مي ريخت.

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385ساعت 8:54  توسط هکر حمید
|
در اين دنيای بيکران يک وجب خاک، برای ايستادن در مقابل تو، مرا بس
يادمان باشد:گر خاطرمان تنها ماند، طلب عشق، زهر بی سر و پايی نکنيم.

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385ساعت 8:53  توسط هکر حمید
|
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385ساعت 8:52  توسط هکر حمید
|
دور از جناب حضرت آدم شما خری
من را که فرض می کنی حوای خود ، پری
من را که از نجابت حوا دلم پر است
من را که دست می کشی از روی روسری
هی وحی می شود که من از جنس آتشم
فیها باذن ربهم فیها ....... تو یک پری
عیسی بن چشم های تو، مریم نمی شوم
این نطفه های در رحم هی خورده تو سری
از دست های حضرت آدم که آدم است
من را که درد می کشم از این ستمگری
والله لا اله الا هو ............که آدمم
والله لا اله الا هو ............کبوتری
من را که از تنزل این آیه های زشت
من را نزول می کنند از درد سرسری
هی وحی می شود که من از جنس آتشم
هی وحی می شود که تو مانند یک پری
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385ساعت 8:52  توسط هکر حمید
|
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385ساعت 9:15  توسط هکر حمید
|
سنگین سنگین بر دوش می کشیم
بار دیگران را
به جای همراهی کردنشان
عشق ما نیازمند رهائیست ، نه تصاحب
در راه خویش ایثار باید
نه انجام وظیفه
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم اسفند 1384ساعت 14:49  توسط هکر حمید
|
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم اسفند 1384ساعت 14:45  توسط هکر حمید
|